نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
فلسفه: هنر شیدایی

فلسفه: هنر شیدایی

سه‌شنبه، 21 آذر، 1385

نيازهای انساني٬ انگيزه زيستی و جستجوی معنا :‌ امنيت روحی و جانی

مطالب بحث شده در این نوشته به نوشته  نيازهای انساني٬ انگيزه زيستی و جستجوی معنا (۱۳ آذرماه ۱۳۸۵)  باز می گردند

تنها داشتن غذا برای خوردن٬ هوا برای تنفس٬ لباس برای پوشیدن و مکانی برای زندگی نیازهای پایه بشر را برآورده نمی کند. امنیت جانی و روحی از دیگر نیازهای پایه بشری را تشکیل می دهند. بین امنیت جانی و امنیت روحی ٬ جوامع معمولا امنیت جانی را مهمتر می دانند در صورتی که امنیت روحی شاید به همان اندازه مهم ولی کمتر ملموس است.

امنیت جانی: تصور کنید که هم اکنون در عراق یا افغانستان زندگی می کردید و یا در کشوری چون جمهوری دموکراتیک کنگو که در آن هر روز به بیش از ۱۵۰۰ زن تجاوز صورت می گیرد و در طی ۶ سال گذشته بیش از ۱ میلیون نفر کشته شده اند. در چنین شرایطی امنیت جانی یکی از مهمترین نیازهای بشر می گردد و در کنار غذا و پوشاک پایه های بقای بشری را تشکیل می دهد. هم اکنون در جهان بیش از ۸۰۰ میلیون نفر در شرایطی زندگی می کنند که امنیت جانی آنها را مورد خطر قرار می دهد.

امنیت بدنی یا فیزیکی:‌ در درجه بعدتر امنیت فیزیکی است که در هنگام خطر تجاوز یا ضرب و شتم (در نتیجه نا امنی اجتماعی یا ناهنجاری خانوادگی) مورد تهدید قرار می گیرد. حتی اگر این خطرها به مرگ ناشی نشوند تآثیرات ناهنجار طولانی مدتی بر بدن و روان بشری می گذارند که امکان توجه بشر به رشد و برآورده کردن نیازهای والاتر را از انسان سلب می کنند. در دنیا بیش از ۹۰۰ میلیون زن بطور دائم مورد ضرب و شتم همسر یا والدینشان هستند و گاه برای تخلیه فشارهای روانی ایجاد شده به ضرب و شتم فرزندان یا کودکان خانواده های خود می پردازند. برآورده نشدن نیاز امنیت بدنی در یک جامعه به مریض شدن بیش از پیش آن می انجامد.

امنیت روحی:‌امنیت روحی مفهوم پیچیده ای است و از حفظ حرمت انسانها تا آزادای بیان و دوری از سرکوب اندیشه ای چه در سطح خانواده و چه در سطح جامعه را در بر می گیرد. زمانی که این امنیت برای دوران طولانی نادیده گرفته می شود به ایجاد فشارها و پیچیدگی های روانی بسیار در سطح فرد و جامعه می کند و خود را در ابعاد مختلف زندگی بروز می دهد. فراهم شدن این نیاز بطور معقولی در دوران کودکی به رشد و شکوفایی احساسی ما می انجامد و زمانی که از آن بهره مند نیستیم تا مدتهای طولانی با روشهای مختلف به جبران این کمبود بر می آییم.


 
پنجشنبه، 16 آذر، 1385

‌نيازهای انساني٬ انگيزه زيستی و جستجوی معنا : نيازهای غريزی

مطالب بحث شده در این نوشته به نوشته  نيازهای انساني٬ انگيزه زيستی و جستجوی معنا (۱۳ آذرماه ۱۳۸۵)  باز می گردند. 

در ادامه نوشته قبلی و قبل از پرداختن به پایه ای ترین نیاز بشری یعنی نیازهای غریزی باید گفت که بیشتر عملکردهای ما احتمالا به ترکیبی از انگیزه های متفاوت بر می گردد و معمولا بیش از یک نیاز را مورد پوشش قرار می دهد. بعنوان مثال خواسته مالکیت یک خانه به نیاز غریزی انسان برای استراحت٬ نیاز امنیت جانی و روحی٬ نیاز به تعلق داشتن (به یک مکان)٬ نیاز به احترام به نفس و احترام بیرونی (با به دست آوردن موقعیت اجتماعی بهتر) پاسخ می دهد. تصور من این است که بیشتر سردرگمی ما از در هم تنیده شدن این انگیزه های متفاوت می آید. در این مورد بیشتر بحث خواهم کرد.

یکی از نکات جالب فرهنگی ما که شاید ریشه مذهبی/عرفانی داشته باشد و شاید هم ریشه سنتی این است که واژه غریزه حس منفی را از خود به جا می گذارد. اما اگر دور از قضاوتهای فرهنگی و از دیدگاه علمی به نیازهای غریزی مان دقت کنیم٬ آنها را پایه ای ترین نیازهای خود می بینیم. به همین سبب هم هرم مازلوف در این سطح از نیازها عریضترین سطح مقطع خود را دارد. این بدین معنی است که هر چه بیشتر به سمت بالای هرم حرکت می کنیم از انگیزه ما برای پاسخ دادن به  نیازهای والاتر کمتر می شود٬ مگر اینکه نیازهای پایه ای تر را پاسخ گفته باشیم. انگیزه تلاشهای سالم بشری پاسخ گفتن به نیازهای بشری بصورت معتدل و متناسب در همه سطوح هرم است.

در اینجا بین نیازهای غریزی به نیاز به تغذیه٬ نیاز به استراحت٬ نیاز به سلامت٬ نیاز به تولید مثل و نیاز به مکان زندگی می پردازم. نیاز به تنفس و پاسخ گفتن به این نیاز به خودی خود امری بدیهی است که البته ممکن است در بزرگ شهری چون تهران با وضعیت کنونی آلودگی هوا خیلی هم بدیهی نباشد.

همانطور که از فهرست نیازهای غریزی متوجه می شویم٬ حتی بین این نیازها نیز شدتهای متفاوتی وجود دارد. نیاز به تغذیه بهداشت و مسکن در درجه نخست و نیاز به استراحت و تولید مثل در درجات بعدی قرار دارند

نیاز به تغذیه٬پوشاک٬ بهداشت و مسکن

نیاز به غذا پایه ای ترین نیاز ما انسانهاست. با وجود اینکه در کشوری چون ایران کمتر از ۱٪ جمعیت در گرسنگی مطلق (زیر ۱۰۰۰ کالری تغذبه در روز) به سر می برند٬سوء تغذیه جدی (عدم دسترسی به ۲۰۰۰ کالری غذای متنوع با مواد مغذی مورد نیاز بدن)   طبق تخمین های آماری سازمان ملل بین ۲۰-۱۵٪  جمعیت کشور را در بر می گیرد. شاید جالب باشد بدانید که در کشورهای آفریقایی زیر خط صحرا (حیطه کاری من در برنامه توسعه سازمان ملل متحد) بطور متوسط بیش از ۴۰٪ جمعیت در گرسنگ مطلق و بیش از ۸۵٪ جمعیت در سوء تغذیه جدی به سر می برند.

تا زمانی که این نیاز پایه برآورده نشده٬ نیازهای دیگر انسان در درجه های بعد قرار می گیرند ولی لزوما از بین نمی روند و اهمیت خود را از دست نمی دهند. اگر به خانه خانواده ای با مشکل اقتصادی اساسی رفته باشید (فرض می کنم که با دسترسی به اینترنت برای نان شبتان نمانده اید) احتمالا مشاهده کرده اید که بهترین غذا و میوه خود را جلوی میهمان می گذارند حتی اگر خود و کودکانشان از آن بی بهره بمانند. این پاسخ گفتن به نیاز کرامت انسانی و مورد احترام بودن است که هر بشری چه گرسنه و چه سیر به آن نیاز دارد.

مقدار زیادی از توجه کسانی که به عدالت اجتماعی برای طبقات محروم جامعه اعتقاد دارند به برآورده کردن این نیازهای پایه بشری جلب می شود که امری است معقول و طبیعی. نان برای همه شعاری است که در اعصار از آرمانهای دسته کثیری از نیروهای مترقی بشر بوده است. در منشور حقوق بشر سازمان ملل هم آمده است:

ماده 25 بند1) هرکس حق دارد از سطح معيشتی کافی برای سلامتی و رفاه خود و خانواده‌اش از قبيل خوراک، پوشاک، مسکن و مراقبت‌های پزشكی و خدمات اجتماعی ضروری بهره مند گردد و حق دارد به هنگام بيكاری، بيماري، از کارافتاده‌گی، بيوه‌گی و سالخورده‌گی يا فقدان وسيلهٔ امرار معاش و گذران زنده‌گی که خارج از اختيار وی است تامين گردد.

نیاز به غذاهای گران قیمت٬ خانه در خیابان فرشته٬ پوشاک گرانقیمت با مارکهای معروف و عمل جراحی زیبایی در این دسته بندی جایی ندارد و بیشتر در دسته بندی نیاز به احترام (معمولا احترام دیگران به موقعیت اجتماعی فرد) یا نیاز به دوست داشته شدن (به خاطر جراحی زیبایی) جای می گیرد.

نیاز به استراحت (داشتن زمان و مکان مناسب برای خواب یا رفع خستگی) نیز از نیازهای غریزی بشر است. قسمتی از قوانین کار بین المللی که ساعات قانونی کار را محدود می سازد به این نیاز پایه بشری اشاره دارد.

نیاز به هم آمیزی جنسی (برای تولید مثل یا بدون هدف تولید مثل)

یکی از ساده ترین نیازهای بشر که هم اکنون از پیچیده ترین مسائل بشری است نیازهای جنسی انسان است. این نیازها تا زمانی که با اعمال زور (فیزیکی یا روحی) یا آسیب رساندن به دیگران ارضاء نشود و تا زمانی که توجه افراطی به آنها انسان را از پاسخ گفتن به مجموعه نیازهای دیگر باز ندارد با نیازهایی چون تغذیه و بهداشت تفاوت آنچنانی ندارد. تنها تفاوت اصلی در این زمینه برخورد جوامع با این نیاز است که آن را به موضوعی بسیار غامض تبدیل کرده است. اضافه بر این باید در نظر داشت که غیر از مواردی که صرفا عمل آمیزش برای لذت فیزیکی خالص انجام می شود٬ در بسیاری از موارد با نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن و وابستگی های احساسی نسبت به انسان دیگری همراه است یا می تواند همراه باشد که ماهیت آمیزش را از یک عمل فیزیکی صرف به بالاترین بیان نزدیکی دو انسان تبدیل می کند.

اگر به میزان زمانی که برای ارضاء نیازهای غریزی در زندگی روزمره بنگریم درصد عظیمی از آن را اشغال می کند. جالب است که به نظر می رسد گاهی ما تلاش می کنیم نیازهایی چون احترام و کرامت انسانی و نیازبه دوست داشته شدن را در چارچوب پاسخ به نیازهای غریزی ارضاء کنیم.

در نوشته بعد به نیاز به امنیت جانی و روحی می پردازم.


 
دوشنبه، 13 آذر، 1385

نيازهای انساني٬ انگيزه زيستی و جستجوی معنا:‌هرم نيازها

یکی از سئوالات ازلی فلسفی و روانشناسی٬ ماهیت انگیزه بشر برای ادامه حیات است. یکی از جوابهای ممکن به این سئوال این است که هدف انسان از تداوم زیستی پاسخ گفتن به نیازهای فردی است. یکی از مدلهای مورد علاقه من در این مورد مدل هرم نیازهای بشری پیشنهادی آبراهام مازلوف است. از دیدگاه مازلوف نیازهای بشری را می توان در هرمی از نیازها قرار داد که در پایینترین سطح آن نیازهای اولیه چون نیازهای غریضی برای رفع گرسنگی٬ تولید مثلُ تنفس٬ استراحت و دیگر نیازها و در بالاترین سطح آن وراروی (فراتر رفتن از ظرفیت پایه بشری) قرار دارند. با وجود اینکه هر مدلی تنها یک تصویر تجریدی از واقعیت است و به خودی خود حقانیتی ذاتی ندارد٬ این مدل برای درک بهتر انگیزه های بشری و دسته بندی نیازهای بشری برای من مفید بوده است. دوست دارم در چند نوشته آینده به بررسی عمیقتر این مدل و شهود بیرونی آن در جامعه بشری بپردازم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
دوشنبه، 29 آبان، 1385

واقعيت و حواس پنجگانه ۲

با در نظر گرفتن اینکه کمتر از ۲٪ هستی با حواس پنجگانه ما قابل دریافت است٬ کمی عجیب به نظر می رسد که ما بدین اندازه به برداشت خود از واقعیت اطرافمان مطمئنیم. تازه این زمانی می بود که مغز ما بطور کارآمدی می توانست هر آنچه حواس ما حس می کنند را پردازش کند٬ که این هم فرض دور از واقعی به نظر می رسد. سئوالی که پیش می آید این است که در این صورت ما از کجا می دانیم؟ این سئوالی است که علم شناختشناسی (متوجهم که این واژه کمی مثل واژه هوخشتره کمی غریب به نظر می آید :) یا Epistemology به آن می پردازد. ولی من برای استفاده شخصی خودم یک مدل شناختی بر اساس درکم از فرآیندهای فیزیکی و روانشناختی مغز دارم که بدین گونه است:

مرحله اول: حواس پنجگانه ما (و گاهی ابزارآلاتی که برای سنجش می سازیم) مقدار زیادی داده خام Raw dataرا حس می کنند.

مرحله دوم: مغز ما بر اساس تمرین و آموزش قبلی این داده های خام را مورد پالایش قرار می دهد و داده هایی را که مهم می پندارد را برای پردازش بعدی نگاه می دارد. اگر داده ها مبنی بر وجود خطر برای زندگی ما باشد برای عملکرد سریع (مبارزه یا فرار) به مخچه ارسال می شوند وگرنه به مغز هوشمند (cerebral cortex) فرستاده می شوند.

مرحله سوم: داده های پالاسته filtered data توسط مغز پردازش می شوند و بر اساس اطلاعات (information) موجود در مغز و تصویر ذهنی (mental map) موجود دسته بندی می شوند. در صورتی که داده های جدید بتوانند در ارتباط با اطلاعات قبل قرار گیرند و با تصویر ذهنی ناهمخوانی اساسی نداشته باشند٬ به مجموعه اطلاعات مغز اضافه می شوند. اگر داده های پالاسته با تصویر ذهنی هماهنگی نداشته باشد یا در این مرحله بدور ریخته می شود (در مورد تصویرهای ذهنی خشک و انعطاف ناپذیر) و یا برای بررسی بیشتر پردازش می شوند و حتی(در صورت وجود تصویر ذهنی انعطاف پذیر یا اندیشه نقًاد) به تغییر یا تنظیم تصویر ذهنی موجود می انجامند.

مرحله چهارم:‌ این مرحله همواره اتفاق نمی افتد ولی گاهی با اتصال بیش از پیش یک مجموعه اطلاعات٬ مغز به یک جمعبندی می رسد که میتواند اطلاعات موجود را بصورت مختصرتری و با یک قانونمندی مشترک توضیح دهد. این جمعبندی را بینش یا رخصت (insight) می نامیم. یک مثال شخصی از چنین بینشهایی می تواند این باشد که من چند سال پیش بعد از مدتها جستجو دنبال راه های متفاوتی که انسانها و مکتبهای متفاوت برای رسیدن به معنا پیشنهاد می کردند به ای نتیجه رسیدم که شاید جواب شخصی من باید از یادگیری از بیرون اما از بازپردازش درونی باشد. در همین زمانها بود که روزی به این جملات (ابیات) برخوردم:< سالها دل طلب جام جم از ما می کرد...وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد...گوهری کز صدف کان و مکان بیرون است...طلب از گمشدگان لب دریا می کرد.>با وجود اینکه من کلا به شعر کهن فارسی کمتر از شعر نو علاقه دارم٬ مجموعه وسیعی از تجربیات و برداشتهای خودم در طی سالیان را در این بیت بطور خلاصه بیان شده دیدم. حالا هر زمانی که می خواهم به آن مجموعه برداشتها فکر کنم کافی است به این ابیات کوتاه بیاندیشم.

مرحله پنجم: این مرحله که از مرحله قبلی هم سختتر به نظر می رسد زمانی رخ می دهد که بین بینش ها و رخصتهای متفاوت می توانیم ارتباط یا قانونمندی ایجاد کنیم. در طولانی مدت و با رسیدن تعداد بینشها/رخصتها و ارتباط بین آنها مفهوم خرد درون ما شکل می گیرد. این حالتی است که در آن یک انسان می تواند مجموعه عظیمی از برداشتها و تجربیات خود را به ساده ترین وجه نظم دهد و بیان کند. البته این حالت با ساده اندیشی و امتناع از تفکر نباید اشتباه شود٬ چون گاهی اختصار فکر از نادانی هم می آید :) همینطور باید در نظر داشت که خرد هم بخودی خود مفهومی قراردادی است و هم مفهومی پویا٬ یعنی همیشه قابل رشد.

طی شدن این فرآیند بصورت کامل همواره میسر نیست ولی برای کسانی که دوست دارند رشد کنند بسیار لذت بخش و دلخواه است.


 
پنجشنبه، 31 فروردین، 1385

واقعيت و حواس پنج گانه ۱

از کتاب علوم دوم دبستان (شايد هم سوم بود يادم نمی آيد به ياد دارم که نخستين بار با مفهوم سامانه ای حواس پنجگانه (بينايي٬ بويايی٬ شنوايی٬  لامسه و چشايي) آشنا شدم. بعد از آن هم ديگر هرگز به توانايی ها و محدوديت های اين حواس در نشان دادن واقعيت در زندگی بطور آگاهانه فکر نکردم تا اين يکی دو سال اخير. اگر به اين حواس نگاه کنيم مشخص است که وجه ارتباطی ما با حقيقت را تشکيل می دهند.

اگر از ديدگاه علمی به حواس بشری بپردازيم می توانيم آنها را بصورت مبدّل در نظر بگيريم. بدين معنی که حواس بشری يک نوع ورودی را به نوعی ديگر (که توسط مغز انسان قابل پردازش است) تبديل می کنند. تمامی ورودی های دنيای اطراف ما توسط حواس ما به انرژی الکتروشيميايی تبديل می شوند و در مسيرهای نورونی جريان می يابند. از پردازش اين سيگنالهای ورودی توسط مغز٬ ما دنيای اطرافمان را تجربه می کنيم.

اگر در نظر بگيريم که يک دنيای حقيقی وجود دارد حواس ما تصويری محدود از آن دنيا را به ما منتقل می کنند که برای ما واقعيت آن دنياست. بدون شک محدوديتهای حواس ما باعث می شود که واقعيت لزوما با حقيقت بيرونی تطابق نکند و تآثير شرايط دريافتی حواس ما بر واقعيت دريافت شده چنان است که به راحتی می توان واقعيتهای گوناگونی درون افراد متفاوت با دريافتهای متفاوت يافت. يکی از بهترين پردازشها روی اين زمينه فيلم راشومون اثر کوروساوا است.

سوال اين است که آيا مجموعه واقعيتهای دريافتی همه انسانها را کنار هم بگذاريم و وجه مشترک بين آنها را دريابيم به جايی خواهيم رسيد که ديگر از آن پس در کشف ماهيت اصلی هستی نتوانيم جلوتر رويم؟البته در اينجا بحث من بيشتر بر سر حقيقت فلسفی است که کمی با حقيقت عرفانی متفاوت است. 

 جواب قانع کننده ای برای اين قضيه ندارم ولی يک سری فکرهای اوليه چرا. در نوشته های بعد بيشتر به اين مسئله می پردازم. 


 
دوشنبه، 1 اسفند، 1384

چندگانگی

سکوت اين دفعه نسبتا طولانی بود. چيزهای زيادی برای گفتن داشتم ولی انگيزه ای برای نوشتنش کمتر داشتم. فرآيند فکر کردن طولانيه و به اشتراک گذاشتنه هر بخشی از اين فرآيند گاهی غير ممکن به نظر می رسه. يکی از دوستان برايم آرزو کرد که امسال بيشتر بنويسم. کاش می شد از قبل دونست که اين کار ميسره يا نه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يکی از مسائلی که کاملا مرا در بررسی دنيای درونم شگفت زده می کند چندگانگی شخصيت من در قبال با زندگی است. از طرفی بخشی از درونم مستقل از فضا-زمان کنونی در کاوش معنوی است. در بعد ديگری از شخصيتم به درک بهتر از هستی (مستقل از وجود خودم) علاقه مندم. از طرف ديگر قسمتی دارم که به برقراری عدالت اجتماعی و رشد جامعه بشری و بطور خاص آينده ايران احساس تعلق می کند. در بعدی ديگر شخصيتی دارم که به چالش کشيدن خود و توانايی هايش را سخت دوست می دارد. در بخشی ديگر به خوشبختی انسانهای تک تکی که با آنها روبرو می شوم علاقه مندم. اضافه به همه اينها آن صورتکی است که در گذشته به آن اشاره کرده ام.

همه اين ابعاد مختلف بخشهای متفاوتی از زمان زندگی مرا اشغال می کند. گاهی از نحوه تخصيص زمانم بين اين ابعاد متنوع شخصيتی ناراضيم٬ اما بيشتر از هر چيز از همزيستی اين ابعاد در در شگفتی به سر می برم.

بعنوان مثال اين وبنوشت بيشتر به جستجوی معنوی من بر می گردد. کاوش در سامانه های (سيستمها) پيچيده به علاقه های علمی من بر می گردد. نوشته های  ديگرم در جاهای ديگر گاه آنقدر به مسائل روز ايران و جهان می پردازند که برای مدتی افق ديد من را تا مدتی به حيطه چند هفته و چند ماه محدود می سازند. تازگی ها يک وبلاگ مفاهيم اقتصادی شروع کردم که نوشتن در آن از نوشتن در اين وبنوشت خيلی آسانتر است.

بخشی از درونم می گويد:«در زمانی که آينده ايران بدين ميزان مبهم است پرداختن به فلسفه زندگی خودخواهی نيست؟» و ديگر بخش پاسخ می دهد:«تصور اينکه عملکرد شخصی تو سرنوشت ۶۸ ميليون انسان را بايد تحت تآثير قرار دهد خودخواهی و خود بزرگ بينی افزونی نيست؟‌». گفتگو ادامه دارد بصورتی دوستانه و هر يک از ابعاد شخصيتی ام بخشی از زمان زندگی ام را به خود اختصاص می دهد. شگفت انگيز است که هويت يگانه من در چندگانگی خواهشهای درونی من است. اگر اين تنش و چند گانگی درونی لبخند بر لبم نياورد شوخ طبعی زندگی را در نيافته ام.

فکر می کنم درون هر انسانی اين چندگانگی ها موج می زند. شايد تلاش ما برای رسيدن به انسجام شخصيتی يا ناممکن باشد و يا نامطلوب. تجربه شما در اين مورد چگونه است؟


 
جمعه، 31 تیر، 1384

عقل، احساس و صلح درونی

 

<زندگی برای کسانی که احساس می کنند يک فاجعه و برای کسانی که می انديشند يک مضحکه است>

 سوفکل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کمی دشوار است که تجربه های شخصی را تعميم بخشيد. به همين دليل من حتی تلاش هم نخواهم کرد که برداشت هايم را در سطح جامعه بشری بسط دهم. اما ممکن است ديگران نيز تجربياتی مشابه داشته باشند.

 

 يکی از تضادهای ديرينه درونی من جدال و اندرکنش بين احساسات و منطق است. از زمانی که خود را شناختم انسانی بودم احساساتی. از دوران نوجوانی تا قبل از سن ۲۰ سالگی با موسيقی و شعر می گريستم، از بی عدالتی اجتماعی بر خود می پيچيدم و از بی عدالتی های شخصی آسيب پذير بودم. هر روز را با احساسات پر شدت زندگی می کردم. به ياد دارم که از موسيقی بتهوون تا شعر شاملو، از ديدن فقر در خيابانهای تهران تا بی عدالتی و ظلم در سطح ملی و بين المللي، همه و همه منقلبم می کرد. هميشه ته ذهنم تضاد زيبايی و زشتی تؤ مان زندگی ايجاد لذت و درد می کرد. شعر آرش کمانگير سياوش کسرايی حال و هوای آن زمان مرا به خوبی توصيف می کرد. در اين زمان بسيار آسيب ديدم. از ارتباطات شخصی ام با دوستان و خانواده گرفته٬ تا درد بی درمان و دائم جامعه بشری هر روز از انرژی حياتی من می کاست. با وجود دوستان بسيار احساس بی کسی و تنهايی می کردم. يک احساس پاک درون من باقی نمانده بود که لگدمال ديگران نشده باشد. زمانی فرا رسيد که فکر می کردم: گر بدینسان زیست باید پست ؛ من چه بیشرمم اگر عمرم را به رسوایی نیاویزم ؛ بر بلند کاج خشک کوچه بن بست(شاملو).

 

بطور واقعی تنها نياز به يک انسان داشتم که امين احساساتم باشد. و اين انسان را يافتم، نه از روی شايستگي، نه از روی برنامه بلکه کاملا تصادفی. در زمانی که هيچ اميدی نداشتم. شايد بعدا در اين مورد بيشتر بنويسم. اين واقعه فرصتی بود برای تغيير نگرش. از اين پس احساساتم را تنها به يک انسان بروز دادم و دور مجموعه دو نفری ما حصاری کشيدم از منطق بی شکست و آسيب ناپذير. همواره ارتباط نزديک و دوستانه خودم را با انسانها حفظ کردم ولی به کسی اجازه دسترسی به احساساتم را ندادم. ده سال گذشته است. در طی اين زمان بر زمين و زمان چيره شدم و آسيب ناپذير. در مقابل هيچ زوری سر فرود نياوردم و هيچ فشاری نکشيدم. صلح درونی ام پايدار ماند و روزی نيست که در درون وجودم از زيستن، يادگرفتن، درک کردن و غنی شدن لذت نبرده باشم. در طی اين زمان احساساتمم در کنترل کامل منطق اجازه محدودی برای بيان بيرونی خود داشته اند. حتی اينگونه که اين وبنوشت نشان می دهد، بيان احساسات عميقم هم در چارچوبی منطقی صورت می گيرد.

 

و اينجاست که شگرفی و پيچيدگی زندگی بشری نمايان می شود. آسيب ناپذيری در ابتدا يک رؤيا بود، اما هم اکنون يک مانع است برای تجربه کردن تمامی ابعاد وجود بشری. بين سن ۱۶ تا ۲۲ سالگی من بيش از ۳۰۰ شعر نوشتم و بين ۲۲ سالگی تا کنون (۳۰ سالگی) تنها ۵ شعر. احساساتم هم اکنون با آرامش از زندگی لذت می برند، ولی نه آن اوج احساسی گذشته را تجربه می کنند، نه قهقرای درد آن زمان را.

 

مقدار زيادی از محدوديت بيان احساسی به ترس بر هم زدن تعادل لذت بخش فعلی ام بر می گردد. بر خلاف انديشه منطقی ام، احساسات من هنوز رشد نيافته اند. همچون اسبهای وحشی لجام گسيخته اند. آزادسازی آنها از دست دادن کنترل است و از دست دادن کنترل بازگشت به کابوس گذشته. عقل مرا از چنين حرکتی بر حذر می دارد و دل آن را می طلبد.

 

راهی که در پيش دارم جستجو برای تعادلی است بين منطق و احساسات وباز يافتن صلح درونی در فضايی متفاوت. آهسته در اين راه گام می نهم.......


 
چهارشنبه، 4 خرداد، 1384

ديگر بار....

از نوشته قبلی ام تقريبا يک سال می گذرد. در اين مدت کمتر فرصت انديشيدن داشتم چه برسد به انديشه ای که به نوشتار بيانجامد. يک فصل از زندگی ام را به پايان بردم و فصلی جديد را با ولع می گشايم. آخرين زنجيرها را از پا می گسلم و با شگفتی و انتظار برای راهی که سرانجام ندارد نقشه می کشم.

طبعا از سال پيش تا بحال تغييرات زيادی کرده ام٬ اما صلح درونی و شوق زندگی بصورتی پويا و پايدار در درونم موج می زنند.

مثل هميشه سئوال هايم بيش از جوابهاست. مهمترين پرسش مانند هميشه اين است که کيستم و مختصاتم در اين دنيا کجاست؟

به نظر می رسد هويت من (يا شما) اندرکنش پويای مجموعه تجربيات اندوخته در ۳۰ سال گذشته(يا هر چند سال که شما فرصت حيات داشته ايد)٬  سوار شده بر يک لوحه ژنتيکی يک  نوزاد است. بهمين سبب عجيب نيست که هر يک از ما ملغمه ای از تناقضهای درونی است. برايم جالب است ببينم چگونه به اينجا رسيدم. شايد بتوانم با مروری مختصر بر تجربيات گذشته٬ ابعاد مختلف درونم را رديابی کنم...اين کمی از ساختار پيشين نوشته هايم بدور می افتد..ولی شايد تنها فايده ساختار در شکسته شدنش باشد.

 


 
شنبه، 31 امرداد، 1383

پايه های فلسفه (۱):‌متافيزيک

پس از سکوتی طولانی دوباره سلام. زير اين عنوان دوست دارم کمی به پايه های علم فلسفه بپردازم و از ديد جستجوی فلسفی خودم به آنها نگاهی داشته باشم.

بطور کلی فلسفه انديشيدن در مورد فرايند انديشيدن است. مباحث متفاوتی تحت عنوان فلسفه مورد بررسی قرار می گيرند که در اينجا به متافيزيک اشاره می کنم. متافيزيک از ديد فلسفی با کاوش در ساختار نهايی حقيقت سر و کار دارد و به سوالاتی نظير اينها می پردازد: آيا زندگی دارای معناست؟ آيا خدا وجود دارد؟ چگونه يک اتفاق باعث اتفاقی ديگر می شود؟  چه چيزی درون يک پديده جوهری است و چه چيزی از جوهره آن ناشی می شود؟ چه چيزی وجود دارد و تفاوت بين وجود و عدم چيست؟ همه اين سوالات تحت عنوان هستی شناسی يا Ontology دسته بندی می شوند.

از مباحثی که برای من در متافيزيک جالب است مسئله ارتباط بين انديشه و ماده است. آيا چيزی که من می انديشم يا قدرت تصور آن را دارم وجود دارد يا طبيعت مادی برای وجود آن نياز است. اين دوگانگی بين ذهن و ماده٬ يا انرژی و ماده شگفت انگيز است. بسياری از اوقات روياهای ما با اينکه وجود مادی ندارند٬ بسيار واقعی به نظر می رسند. باز زمانی که کتابی می خوانيم يا از شعری لذت می بريم سوال اين است که آيا از نو آن را خلق کرده ايم و با جوهره خودمان و يا تنها دنيايی مجازی موقتی ايجاد کرده ايم؟

در چارچوب فلسفه اين مسئله را در دو چارچوب اصلی می توان بررسی کرد:

۱) فراپديده شناسی Epiphenomenalism که بر اين اعتقاد بنا شده که تنها پديده های فيزيکی توان تاثيرگذاری بر ديگر پديده های فيزيکی را دارند و پديده های ذهنی بر فرآيندهای فيزيکی تآثير نمی گذارند. در عين حال طبق اين باور می توان فرآيندهای ذهنی را هم بصورت واکنشی به فرآيندهای فيزيکی و هم مستقل از  آنها در نظر گرفت.

۲) ماده گرايی Materialism: طبق اين باور هر انديشه ای که به ذهن ما خطور می کند با حالت خاصی از فعاليت نورونی (Neuron) هماهنگ است٬ بدين معنا که ريشه هر انديشه يک فرآيند فيزيکی مغز انسان است نه به عکس.

در واقع ديدگاه اول آگاهی را بصورت مستقل قبول می کند٬ در حاليکه ديدگاه دوم آگاهی را تنها يک پيامد تحولات فيزيکی می داند.  من شخصا بيشتر به روش اول تمايل دارم و حتی از آن نيز فراتر ميی روم. از ديدگاه من همانطور که ماده و انرژی در شرايط خاص دارای اندرکنش هستند٬ فرآيندهای ذهنی و فرآيندهای فيزيکی نيز در همه شرايط مستقل از يکديگر نيستند. از ديد من هر زمانی که ما به يک خاطره می انديشيم٬ آن خاطره تا زمانی که انرژی ذهنی ما آن را فعال نگه می دارد وجود می يابد. بدين طريق هر اثر ادبی می تواند توسط هر خواننده از نو آفريده شود و برای زمان کوتاهی بطور واقعی (در حيطه واقعيت انديشه فرد خواننده) امکان وجود پيدا کند.

ممکن است از خود بپرسيد که اهميت واقعی يا مجازی بودن انديشه چيست؟ برای شخص من اهميت آن در اين است که مدت زمانی که در انديشه می سپارم دست کم هم اهميت زمانی خواهد بود که در فرآيندهای مادی اطرافم می گذرانم. البته اين از ديدگاه فردی است و نه اجتماعی. زيرا آگاهی بطور مستقل از فرآيندهای فيزيکی تاثيری بر واقعيتهای ديگر افراد جامعه نمی گذارد.


 
شنبه، 23 خرداد، 1383

هويت (۲)

شگفت انگيز است که انسانها تا چه ميزانی با صورتک (ماسک) راحتتر از حقيقت خويشند. شگفت انگيز است که پذيرفتن ديگران به آن صورت که هستند تا اين حد برای انسان دشوار است.

نخستين باری که آگاهانه متوجه نقش مهم صورتک در ارتباطات انسانی شدم ۱۹ سال داشتم. در اين زمان تمام تلاش من برای تراشيدن صورتکی بود که ديگران را آنچنان متوجه خود نگاه دارد که کسی فرصت نگريستن درون وجودم را نيابد. آری اين من بودم مسلط بر چهار زبان زنده دنيا (صورتک کنونی ام شش زبان می شناسد)٬ آنکس که فيلم می شناسد و کارگردان٬ تئاتر نقد می کند و نويسنده٬ درک موسيقی درس می دهد و ادبيات آمريکای لاتين. آنکس که کافکا نقل می کند و برگمان نفس می کشد. آنکه مارکس می خواند و هگل٬ سارتر را مورد نکوهش قرار می دهد و از بی ارزشی کوندرا با شدت سخن می گويد.

چه انسانها فريفتم با صورتک هايم و چه هراسناک بودم از آنکه اگر صورتکم را بردارند هيچ نماند٬ جز حفره ای تاريک از نيستی سوار شده بر يک گردن.  و صورتک مرا دوست می داشتند دوستانم٬ ياران با وفای صورتکم با لبخند هميشگی صورتکشان. نه هرگز چهره آنها را ديدم نه هرگز چهره مرا ديدند. و دنيا می گذشت و روز بروز آرايش صورتکم در رقابت با ديگر صورتک ها افزوده می شد.  افسوس که لذت آنی پذيرفته شدن صورتک ديری نمی پاييد.

دختر ساده ای بود. نه برگمان می شناخت نه تئو آنجلو پولوس. از آن بدتر اهميتی به هيچ يک از اينها نمی داد. کنجکاو بود تا ببيند پشت اين صورتک ها چه می يابد. هر صورتکی را که کنار می زد شتابان صورتکی ديگر را جايگزين کردم تا به خلاء درونم پی نبرد. آخرين صورتک را کنار زد و شرمگين سرم را پايين گرفتم٬ همچون ديوی که از زشتی خويش شرمسار است. اما نه فرياد زد از ترس و نه بيهوش شد. شگفتا لبخند. ار آن پس برای زيبايی ديگر صورتک نمی خواستم٬ به دنيا خروش بردم با چهره ام که «اين منم که برای نخستين بار به ديدگان شما می نگرم« و هزاران صورتک با اخم در من نگريستند و هزاران خلاء از پشت صورتکان با واهمه پرسيدند » صورتکت را داری؟ صورتکت را بزن.« به دختر نگاه کردم او با چهره خويش و من با چهره خويش و باز خنديديم به صورتکان. دوباره صورتکم را برای ديگران به چهره ام فشردم. «فقط برای تو» او نيز گفت «فقط برای تو».

صورتکی دارم که دلتان بسوزد. سه تا فوق ليسانس مهندسی دارد و يک دکترا٬ آن هم از ام آی تی. هر چه بخواهيد بلد است. شيرين کاری هم می کند. جدی است و مهاجم و سخت محترم. منطقی دارد بی همتا٬ اعتماد به نفسی دارد بی رقيب.

پشت آن صورتک چهره ای است که با زيبايی دنيا می خندد و با درد دنيا می گريد. صورتکتان را برداريد تا نشانتان بدهم.

 


 
پنجشنبه، 17 اردیبهشت، 1383

عدالت و بی عدالتی (۱)

يکی از مسائلی که برای بسياری از انسانهای شريف روزگار مانع احساس شادی و خوشبختی می شود رنج بشری و بی عدالتی عميق تاريخی است که بصورت گسترده ای در جهان مشاهده می شود. بی عدالتی انواع متفاوتی دارد٬ اما مشخصه ای که همه بی عدالتی ها را به هم پيوند می دهد وجود تفاوت و نا برابری در حقوق اجتماعی٬ اقتصادی٬ سياسی٬ جنيستی و دينی در جوامع گوناگون و در سطح شخصی عدم تساوی حقوق در ارتباط است. در طی زمان هزاران انسان انديشمند و صدها هزار انقلابی و عدالت طلب با سعی در تغيير ساختارهای سياسی و حکومتی اميد به از بين بردن بی عدالتی در سطح جوامع داشته اند. در بسياری از موارد بطور تاريخی٬ مخصوصا در جنبشهای چپ موفقيتهای قابل توجهی در توزيع منابع اقتصادی جوامع صورت گرفته است٬ اما يا اين تغييرات در حل ديگر بی عدالتی ها ناکام بودند٬ و يا در طولانی مدت حتی بر بی عدالتی کلی در جامعه افزوده اند.

اصولا بايد در نظر گرفت که بی عدالتی قابل از بين بردن نيست٬ چون در بسياری از موارد تعريف بی عدالتی می تواند ناواضح و گاه نشآت گرفته از ديدگاه های فردی باشد٬ اما می توان بر اساس خرد عمومی بشر (بعنوان مثال بر مبنای منشور حقوق بشر سازمان ملل) معيارهايی را مشخص کرد که کوشيدن به سمت آنها جامعه بشری را بسوی عدالت بيشتر اجتماعی سوق می دهد.

 

 


 
سه‌شنبه، 25 فروردین، 1383

هدف زندگی (۳)

پس از مدتی سکوت دوباره سلام... 

جدا از اينکه فضای سفيد پيشنهادی من را امتحان کرده ايد يا نه احتمالا زمانی از زندگی تان به اين موضوغ فکر کرده ايد که اهداف زندگی شما چه بخشی از نيازهايتان را پوشش می دهد. اگر نه الان زمان خوبی است. اين موضوع بطور خاص برای من چندين بار در زندگی ام پيش آمده. پس از گرفتن سه فوق ليسانس و بزودی يک دکترا من متوجه شدم که اصلا نمی دانم چرا به اينن سمت و سو رفتم. هنوز هم صدايی درونم می گويد:«خوب بعدش چی؟» هميشه جوابهای مناسبی برای سرکوب چنين سوالهايی وجود دارد. جوابهايی چون «ايران را آباد می کنم (تنهايی؟ آباد يعنی چی؟)» يا «به بشريت کمک می کنم» يا حتی چيزهای خودخواهانه تری مثل «موقعيت خوبی بدست می آورم» يا «مورد احترام ديگران خواهم بود». تمامی اين جوابها نهايتا می توانند قسمت ناچيزی از نيازهای من را برآورده می کند ولی سوال اصلی اين است که «آيا چنين زندگی برای خوشبختی من نياز می بود؟» و جواب اين سوال در درون من «نه» می بود. پس چه چيزی به من احساس خوشبختی می دهد؟

 

جواب اين سوال هم دشوار است هم سهل. در فضای سپيدی که در نوشته قبلی به آن اشاره کردم٬ نيازهايم را چنين يافتم٬ شايد بعضی از آنها با نيازهای شما شباهت داشته باشد.

 

نخستين واکنش من به فضای سپيد کنجکاوی است. چه قوانينی بر اين دنيای فرضی حکمفرما هستند؟ اين فضا چگونه بوجود آمده و من چگونه درون آن قرار گرفته ام؟ «من» چه هستم و وجود من چه دليلی دارد و با عدم من چه تفاوتی می داشت؟ سپس به اين سئوال می رسم که آيا من در اين فضا تنها هستم يا کسی يا کسانی  ديگر در اين فضا وجود دارند؟‌ آيا در اين حال احساسی برای کسی دارم که در اين فضا وجود ندارد و اگر می خواستم کسان ديگری را به اين فضا دعوت کنم٬ چه کسانی می بودند؟ اگر می خواستم اين فضا را به خواسته خودم تغيير دهم تصوير چنين جهان نوينی چگونه می بود؟ از چنين تغييری می توانم وجود خود را از عدم تشخيص دهم.

 

بطور کلی سه نياز را درونم شناسايی می کنم:‌ عطش به دانستن  نياز به دوست داشتن و دوست داشته شدن و نياز به بر جای گذاشتن تغييری در دنيا که وجودم را از عدم تمايز بخشد.

 

 بنا بر اين در دنيای واقعی اطرافم و در چارچوب زمان محدودی که برای حيات دارم سه هدف در زندگی من قابل طرحند:‌ فراهم کردن محيطی مناسب برای شناخت خودم و جهان اطرافم در همه جنبه های آن و بصورتی نامحدود برقراری ارتباطاتی با ديگر انسانها که نياز دوست داشتن و دوست داشته شدن مرا پاسخ گويد و کوشيدن برای تغيير محيط اطرافم در جهتی که امکان کنجکاوی و دوست داشتن را برای ديگر انسانها ميسر کند.

 

 


 
یکشنبه، 17 اسفند، 1382

هويت (۱)

تمامی بحثهای پيشين به موضوعی مشترک اشاره می کنند: اين مسئله که هدف زندگی هر يک از ما، باورهايمان و نگرش ما به زيستن اغلب زاييده کاوش شخصی نيست، بلکه حاصل پرورش خانوادگی و اجتماعی ماست. بسياری از ديدگاه های ما نيز از تجربيات ارتباطات شخصی ما شکل می گيرد. با وجود اينکه تمامی اين مسيرها برای شکل گيری ديدگاه ما به حيات و تشخيص بخشی از هويت ما مفيد است، اما به تنهايی هويت ما را تعيين نمی کند. خيلی وقتها ما تحصيل می کنيم نه برای اينکه دوست داريم، بلکه چون از لحاظ اجتماعی پسنديده است. به ديگران کمک می کنيم تا ما را بعنوان عضوی مفيد از جامعه بپذيرند، تلاش می کنيم تا از لحاظ اقتصادی موفق باشيم تا ديگران به ما احترام بگذارند و هزاران کار ديگر که کمتر انعکاس طولانی مدت درونی دارد.

اگر علاقه مند هستيد بدانيد پايه ای ترين نيازهايتان کدام هستند، آزمايشی پيشنهاد می کنم. اگر بدرد شما نخورد ، به هر حال وقت زيادی را نمی گيرد. در يک جای آرام که به مدت ۱۰ دقبقه کسی مزاحم شما نمی شود بنشينيد و همه افکار روزانه را آرام آرام از خود بيرون کنيد. تمامی ارتباطات خود را با انسانهای ديگر برای مدت کوتاهی فراموش کنيد. تمام تاريخچه زندگی خود را کنار بگذاريد. مشکلات با خانواده، مدرسه، دانشگاه يا کار را از خود کنار بزنيد. برای لحظه ای فراموش کنيد که خانواده ای داريد يا دوستانی. تمام نمادهای بيرونی خود را مثل يک لباس در بياوريد و خود را عريان در فضايی سپيد و بدون هيچ گونه شيء تصور کنيد. در اين زمان نه تصويری بيرونی از خود داريد، نه آينه. نه کسی وجود دارد که شما و رفتارتان را قضاوت کند، نه زمانی هست که در آن نياز به عجله داشته باشيد. در فضای سپيد شما هيچ کس يا چيزی وجود ندارد، فقط خودتان هستيد با خودتان. فضای سپيد شما در جای خاصی هم نيست بنابراين نه به  تحولات مجلس می انديشيد، نه به سياست خارجی اتحاديه اروپا. اصلا در اين فضا شما نه سن داريد، نه پيکر. نه گذشته و نه آينده.

به خود فرصت زيادی در اين فضا بدهيد. نترسيد، هميشه راه بازگشت هست به دنيای هميشگی. چند دقيقه فقط سپيدی مطلق (حتی بدون غبار) را در درون خود مزه کنيد. از اين پس فضای سپيد از آن شماست و می توانيد در آن هر چه می خواهيد خلق کنيد. اما صبر کنيد و به احساسات خود با دقت بنگريد. چه حس می کنيد؟‌ترس؟ کنجکاوی؟ آرامش؟‌آشوب؟ در اين ثانيه به چه چيزی نياز داريد؟ اگر بخواهيد حداقل چيزهايی را که احساس خوشبختی به شما می دهند در فضای سپيد خود خلق کنيد چه خواهند بود؟ پس از اينکه از فضای سپيد خسته شديد و از خلقت خود، به دنيای عادی برگرديد، قلمی برداريد و روی کاغذی بايادداشت تاريخ نيازها و احساسات خود را بنويسيد. هر از چند گاه يک بار چنين تمرينی مثل حمامی می ماند که در آن دوده های زندگی روزمره را از تن می زدايد. فضای سپيد قضاوت نمی کند....


 
دوشنبه، 11 اسفند، 1382

جهانبينی (۲)

بسياری از ما بر اين باوريم که کشور، فرهنگ، نژاد يا کيش ما بر ديگر مجموعه های مشابه برتری دارد. ملی گرايی، قوم گرايی و غرور مذهبی نمادهای بيرونی چنين باوری هايی هستند. پاول هورتون اين تمايل را قوميت-محوری می نامد. دلايل وجودی چنين تمايلی را می توان بصورت زير خلاصه کرد.

 

نخست آنکه ما آنقدر به الگوهای فرهنگی خود عادت کرده ايم که الگوهای فرهنگی ديگر ما را جذب نمی کنند. در عين حال چون درکی از معنی و ارزش احساسی رسومات فرهنگی يک بيگانه نداريم، واکنش ذهنی خود را جايگزين می کنيم. در عين حال از دوران کودکی قوميت-محوری در تک تک ما تشويق می گردد و چنين تمايلی دفاع مناسبی در مقابل روبرو شدن با کاستی های فرهنگی ما ايجاد می کند. قوميت-محوری ايجاد اتحاد و وفاداری گروهی و احساس غرور می کند و بدينوسيله ملی گرايی و ميهن پرستی را تشديد می کنند. در بسياری از اوقات قوميت-محوری به تشديد تعصب و رد کورکورانه واقعيتهای فرهنگ خود و فرهنگ بيگانه می انجامد.  از طرف ديگر قوميت-محوری می تواند به بقای فرهنگ و حفظ کسانی که بانيان آن هستند نيز کمک کند، که اين جنبه شايد از معدود نتايج مثبت اين تمايل باشد.

 

«دعای جوجه اردک ها 

 

   خداوند مهربان،

 

به ما ميزان بی انتهايی آب عطا بفرما. بگذار تا امروز و هر روز باران ببارد. به ما ميزان بی انتهايی کرم و حلزون و ديگر موجودات لذيد ببخشای و تمام موجوداتی را که مغ مغ می کنند حفظ کن و دشمنان ما همچون شکارچيان و روباه ها را در غضب خود قرار بده.»   کارمن دگازتولد

 

 

 

 

 


 
شنبه، 9 اسفند، 1382

جهانبينی (۱)

هر يک از ما دارای يک جهانبينی است. جهانبينی دستگاه مرجعی کمابيش منسجم و تمام شمول است که از باريکه آن به دنيا می نگريم. جهانبينی تلاشی باورمند برای ايجاد يگانگی و هماهنگی در تماميت تجربه انسانی است. از آنجا که تضاد بيش از حد در دريافتهايمان برای ما اذيت کننده است، ما در جستجوی ساختاری هستيم که به تجربيات زندگی ما انسجام مفهومی ببخشد. 

برای اکثريت انسانها جهانبينی کاملا مفروض است. اگر در خانواده مسلمان زاده شويم، مسلمان هستيم و اگر خانواده يا گروهی که در آن زندگی می کنيم مسيحی ،يهودی، يا بوديست باشد ما نيز بطور پايه آن جهانبينی را بعنوان هويت خود قبول می کنيم يا حد اکثر جهانبينی را انتخاب می کنيم که ارزشهای پايه اش با جهانبينی ارثی مان هماهنگ باشد. هر جهانبينی موفق شامل تمامی عناصر لازم برای يک زندگی هدفمند و پر معناست: ساختارهای اجتماعی که روابط بيين افراد را تعيين می کنند، نظامهای ارزشی که خوب و بد را تمييز می دهند، معيارهای اخلاقی که رفتار درست را از نادرست تشخيص می دهند، واژگان خاص، افسانه ها، نمادها و قهرمانانی که به هويت گروهی معنی می دهند،  اسطوره هايی که به سوالهای غايی دنيايی که در آن زندگی می کنيم پاسخ می گويند.

يکی از اهداف فلسفه اين است که به فرد انسان امکان ايجاد يک جهانبينی کارا می دهد. هر يک از ما دارای جهانبينی پيش پا افتاده ای هستيم که بسياری از عناصر زندگی را تحليل نشده باقی می گذارد. در بسياری از موارد انسجام ظاهری  جهانبينی ما تنها ناشی از ناديده گرفتن تضادهای درون آن است نه عدم وجود تضاد. جهانبينی مناسب بايد انسجام درونی داشته باشد، عملی باشد و از لحاظ شخصی انسان را ارضاء کند. چنين جهانبينی لزوما برای همگان يکسان نيست، بلکه برای هر انسانی يگانه و مخصوص است و حتی همه کسانی که خود را متعلق به يک جهانبينی مشخص می دانند، به مجموعه کاملا يکسانی باور ندارند. فلسفه روش شناسی رسيدن به چنين جهانبينی را در پيش روی هر انسانی قرار می دهد. فرآيندی که به شکل گيری و تکامل پايان ناپذير جهانبينی مطلوب فردی می انجامد را جستجوی فلسفی می ناميم.


 
پنجشنبه، 7 اسفند، 1382

هدف زندگی (۲)

در آغاز قرن کنونی تقريبا تمامی اين کره خاکی با يک بحران وجودی روبرو شده است. بدين معنی که کمتر انسانی است که گاهی در مورد دليل ادامه حيات خود تآمل نکند. احساس پوچی زندگی يکی از احساسات غالب در جامعه بشری در قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يکم بوده است. بشر ايمنی ذهنی خود را از دست داده است و پيوسته با  چالش بی معنی بودن رفتار و اعمال روزمره خود و فقدان هدف مشخصی برای زندگی روبرو می شود.  

 

به نظر ويکتور فرانکل اين عدم امنيت ناشی از دو مرحله از تاريخ بشری است که در طی آن بشر برای احقاق هويت انسانی خود پشتوانه های ايمنی خود را از دست داده است. نخستين مرحله در ابتدای تاريخ بشری اتفاق افتاد و زمانی را در بر می گيرد که بشر مجبور شد از غرايز حيوانی خود پا را فراتر بگذارد و به جهان اطراف خود نه تنها از ديد نيازهای بقاء ، بلکه از ديدگاه موجودی که بايد خود محيط پيرامونی خود را معنی دهد بنگرد. بدينوسيله بشر از امنيت احساسی که حيوانات با تکيه بر غرايز خود دارند محروم شد. دشواری اين گذار نياز برای برقراری معيارهای نوينی برای رفتار بشری ايجاد کرد که در طولانی مدت به پيدايش و شکل گيری تدريجی سنت، مذهب و رسومات اجتماعی انجاميد. با تکيه بر فرمانهای رفتاری و تعيين رفتار پسنديده و نا پسنديده اجتماعی، بشر موفق شد قواعد زندگی قراردادی خود را جايگزين دستورات ژنتيکی کند و بدينوسيله به زندگی خود هدف يا معنی بخشد. وجود انواع مختلف «آخرت» بصورت جهنم و بهشت و نيروانا و غيره از عدم قطعيت حيات بشری می کاست و هدفی مشترک را برای زندگی بشری پيش رو می نهاد.

 

 با گسترش مدرنيته در اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم سنتها، رسومان و اديان در مقابل عقلانيت شروع به عقب نشينی کردند و بشر از نو ايمنی احساسی خود را از دست داد. مدرنيته با تآکيد بر اهميت انتخاب آزاد بشری بر پايه  عقلانيت توانست در زمينه های علمی و ساختارهای اجتماعی پيشرفتهای زيادی را برای بشر به ارمغان بی آورد، اما در عين حال اين آزادی انتخاب و مسئوليت بدوش گرفتن بار عواقب آن برای اکثريت انسانها احساس عدم امنيت به ارمغان آورد. بنا به ذهنيت مدرن اين انسان است که سرنوشت زندگی فردی و اجتماعی خود را می سازد و رفتار و اهدف زندگی وی تنها بر اساس قراردادهای اجتماعی برای همزيستی بشر محدود می شوند. بدينوسيله مدرنيته با به ارمغان آوردن آزادی انتخاب و معنی دادن به حيات بشر ، دوباره انسان را در محيطی با عدم قطعيت قرار داد. انديشه هايی که فرزندان مدرنيته بودند هر يک برای جهت دادن به حرکت بشری راه حل هايی پيشنهاد می کردند. سرمايه داری راه بهره برداری حد اکثر از منابع طبيعی کره زمين  را با تکيه بر فن آوری و برای فراهم کردن نيازهای مادی بشر در پيش روی بشر قرار داد و سوسياليزم، ديگر فرزند مدرنيته با تآکيد بر بر آورده شدن نيازهای مادی بشری بر توزيع عادلانه منابع بين طبقات مختلف جامعه پافشاری می کرد و انحصارطلبی سرمايه داری را به چالش کشيد.

 

 برای اکثريت جامعه بشری هيچ يک از اين دو خلآ وجودی ناشی از فقدان غريزه و سنت را برای طولانی مدت پر نمی کرد. بدين سبب بصورت تدريجی بشريت دو راه عمده را (گاهی بصورت جداگانه و گاهی ترکيبی) برای برقراری احساس امنيت خود در پيش گرفت: بازگشت به غريزه و بازگشت به سنت (دين، رسومات). اهميت کنونی مسائل جنسی و نيازهای غريزی انسان از يک طرف و رشد حرکتهای مذهبی از طرف ديگر ار نشانه های اين روند در ۴۰ سال گذشته هستند. از يک طرف هدف زندگی بشر در لذت آنی تعريف می شود و از طرف ديگر هدف آن اطاعت از خداوند (يا معادل آن در باورهای مختلف) و رسيدن به بهشت موعود (يا تولد مجدد در سطحی والاتر) قلمداد می گردد. شکی نيست که بدوش کشيدن بار تعيين سرنوشت شخصی و معنی دادن به زندگی برای بشر دشوار است. اما سوال سر اين است که آيا ارزشش را دارد يا نه.


 
چهارشنبه، 6 اسفند، 1382

هدف زندگی (۱)

آگاهی به اين موضوع که کارهای بی شماری را هر روز بدون هدفی روشن و بطور کاملا ناخودآگاه انجام می دهيم، می تواند وجود ما را دچار بحران اساس نمايد. ما همچون عروسکهای خيمه شب بازی توسط ريسمانهای پنهانی که ريشه در نيروهای درونی خارج از کنترل ما دارند، بازی داده می شويم و از يک فعاليت بسوی ديگری می شتابيم. بدون درک واضحی از انگيزه های واقعی درونی مان دليل کارهايمان را نمی فهميم و تمامی تلاشهای روزمره ما احساس ارضا‌ء و غنی شدن زيادی را عايدمان نمی سازد. بدون داشتن تصوير دقيقی از آنچه در زندگی می جوييم در جستجوی چيزی مبهم از اين در به آن در می زنيم. يکی از قسمتهای کتاب شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنت اگزوپری به اين موضوع می پردازد. شازده کوچولو در اينجا به يک مآمور تعويض خطوط راه آهن بر می خورد.  

 شازده کوچولو گفت «صبح بخير!» .

مآمور راه آهن جواب داد  «صبح بخير!»

شازده کوچولو پرسيد  «اينجا چکار می کنين؟»

مآمور جواب داد «من مسافرين رو در دسته های هزارتايی دسته بندی می کنم، يعنی قطارهايی که اونا رو حمل می کنن به اين ور يا اونور می فرستم، گاهی به راست،‌گاهی به چپ.» و در همين آن يک قطار سريع السير با چراغهای روشن از کنار اتاقک مآمور با صدايی رعد آسا گذشت.

شازده کوچولو گفت:«مثل اينکه اينها خيلی عجله دارند. دنبال چی می گردن؟»

مآمور جواب داد «نمی دونم. حتی مهندس لوکوموتيو هم اينو نمی دونه»

 و دوباره قطار سريع السير دومی در جهت مخالف از کنار اتاقک مآمور گذشت.

شازده کوچولو پرسيد  «اه،‌اينها به اين زودی برگشتن؟»

مآمور جواب داد «نه، اين همون قطار نيست، اين قطار مسير برگشته»

شازده کوچولو پرسيد  «يعنی اونجايی که بودن راضی نبودن؟»

مآمور جواب داد «خوب هيچکس اونجايی که هست راضی نيست.» و  دوباره قطار سريع السير سومی با صدای رعد از کنار اتاقک مآمور گذشت.

شازده کوچولو پرسيد  «اينها دارن دنبال مسافرهای قطار اول ميرن؟»

مآمور جواب داد «نه اينها دنبال هيچ چيز خاصی نيستن. احتمالا يا همه خوابن يا دارن خميازه می کشن. فقط بچه ها هستن که صورتشون رو به شيشه چسبوندن، دارن بيرون رو نگاه می کنن.»

شازده کوچولو گفت«فقط بچه ها می دونن دنبال چی هستن. می تونن ساعتها وقتشون رو با يک عروسک تلف کنن و براشون خيلی مهم بشه. وقتی هم که اونو ازشون بگيری گريه می کنن...»

مآمور گفت «خوش بحالشون»

 

 


 
سه‌شنبه، 5 اسفند، 1382

سر آغاز

دليل آغاز اين وبلاگ چيزی نيست جز لذت به اشتراک گذاشتن. محتويات آن هم چيزی جز برداشتهای من از مطالعات روزمره ام در مورد فلسفه نخواهد بود. نه راه نوينی را پيش رو می گذارم نه ادعای خاصی دارم. می نويسم تا بفهمم چه می انديشم، اگر برای شما هم جالب بود بخوانيد.

جستجوی فلسفی چيزی نيست جز تآمل در زندگی، درستی و نادرستی، عشق و تنهايی، جنگ و مرگ و پرسش درباره آزادی، حقيقت، زيبايی، زمان و هزاران چيز ديگر.

جستجوی فلسفی شکستن حصار برای پرسش است، و مقاومت در قبال جوابهای آسان. جستجوی فلسفی شهامت طرح پرشسهای دردناک است.

اما اگر شما جواب تمامی پرسشهايتان را پيشاپيش می دانيد، اگر از تشخيص خود درباره درستی و نادرستی اطمينان داريد، اگر به يقين می دانيد که آيا خدا وجود دارد يا نه، و يا معنی عدالت را بطور کامل دريافته ايد، اگر می دانيد که چرا آدمی عشق می ورزد و کينه و جوابهای قانع کننده ای برای معنی آزادی، حقيقت، زيبايی، زمان و هزاران چيز ديگر داريد اين وبلاگ تنها وقت شما را تلف خواهد کرد.

جستجوی فلسفی تنها برای کسانی است که خوش دارند هر از چند گاه يک بار اساس وجود خود را زير و رو کنند و از نو بسازند.جستجوی فلسفی تنها برای کسانی است که هنوز توانايی شگفت زدگی  دارند.

 


 

[ خانه| آرشيو | تماس با من ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

درباره من

اندیشگاه - وبلاگ اقتصادی

وبلاگ روشنک (انگلیسی)


  RSS 2.0